به تالار معروف تهران ما | که شد رودکی نام آن بی ریا | |
برو یک شبی تا شوی هاج و واج | که از مرد و زن می ستایند باج | |
فقط بهر دیدار آن گلرخان | که عاجز بود شرح آن با بیان | |
شود سن به مانند خلد برین | زبالرین های چون حور عین | |
همه ماه روی و پری پیکرند | بدون تعارف زما بهترند | |
سراپایشان هست همچون بلور | درخشان و لرزان چو دریای نور | |
همه ساق و پاها بود سیمگون | زانگشت پا تا به نزدیک ... | |
یکی همچو آهو جهد با شتاب | تو گویی فنر باشد آن بی کتاب | |
کند لنگ (پا) خود را به ناگه دراز | زند چرخی و اوفتد او به ناز | |
به آغوش مردی زعشقش کباب | به مانند مرغی به چنگ عقاب | |
چو شد کار او جفتک انداختن | شد اوقات ما صرف دل باختن | |
تماشاگران را بیا و ببین | که گردیده مفتون ساق و سرین | |
مکرر کنند این عمل جند تن | به آئین بالت به اننواع فن | |
زحرف و تلم نباشد خبر | تو گویی همه بی زبانند و کر | |
فقط جست و خیز است در آن محل | یکی می کند دیگری را بغل | |
ندانند مردم که مقصود چیست | به رفتار بیهوده باید گریست | |
زافکار بیجا و آشفته ام | من این شعرها بهر خود گفته ام | |
نباید برنجی تو ای خوب چهر | ببخشای بر من تو از راه مهر |
۱۳۸۹/۰۷/۱۷
اشعار داود میرزا (9)
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر