۱۳۸۹/۰۸/۰۴
۱۳۸۹/۰۷/۱۷
اشعار داود میرزا (9)
به تالار معروف تهران ما | که شد رودکی نام آن بی ریا | |
برو یک شبی تا شوی هاج و واج | که از مرد و زن می ستایند باج | |
فقط بهر دیدار آن گلرخان | که عاجز بود شرح آن با بیان | |
شود سن به مانند خلد برین | زبالرین های چون حور عین | |
همه ماه روی و پری پیکرند | بدون تعارف زما بهترند | |
سراپایشان هست همچون بلور | درخشان و لرزان چو دریای نور | |
همه ساق و پاها بود سیمگون | زانگشت پا تا به نزدیک ... | |
یکی همچو آهو جهد با شتاب | تو گویی فنر باشد آن بی کتاب | |
کند لنگ (پا) خود را به ناگه دراز | زند چرخی و اوفتد او به ناز | |
به آغوش مردی زعشقش کباب | به مانند مرغی به چنگ عقاب | |
چو شد کار او جفتک انداختن | شد اوقات ما صرف دل باختن | |
تماشاگران را بیا و ببین | که گردیده مفتون ساق و سرین | |
مکرر کنند این عمل جند تن | به آئین بالت به اننواع فن | |
زحرف و تلم نباشد خبر | تو گویی همه بی زبانند و کر | |
فقط جست و خیز است در آن محل | یکی می کند دیگری را بغل | |
ندانند مردم که مقصود چیست | به رفتار بیهوده باید گریست | |
زافکار بیجا و آشفته ام | من این شعرها بهر خود گفته ام | |
نباید برنجی تو ای خوب چهر | ببخشای بر من تو از راه مهر |
اشعار داود میرزا (8)
زپیکاسو آن مرد احمق فریب | که کرده عیان نقش های عجیب | |
شنو چند بیتی زاحوال او | تاسف خوری بی شک بر حال او | |
شنیده است اشعار و آهنگ نو | همی خواهد افتد از آن ها جلو | |
چو او می نداند که آهنگ چیست | و چون شعر در چنته اش هیچ نیست | |
به زنگ و قلم او بیازید دست | به زعمش که او نیز نقاش هست | |
خطوطی ملون به انواع رنگ | کشد روی کاغذ همی بی درنگ | |
نه عکسی پدیدار نه منظری | تو گویی بر آن صفحه ریده خری | |
کند عرضه بر مردم بی شعور | که ای کاش می رفت در خاک گور | |
رفائیل اگر بودی اندر جهان | برآوردی از کارهایش فغان | |
تو باشی کجا میکل آنژ در کجا | تو کی گردی از این لجاجت رها | |
چو ابله فراوان بود در جهان | از آن بدتر آید پدیدارمان | |
یکی از مریدان پر شر و شور | که از قافله ماند قدری به دور | |
به جبران آن کرد فکری زیاد | سر انجام این فکرش آمد به یاد | |
که باید کند رسم شکلی عجیب | که باشد به نزد حریفان غریب | |
هنر را نگر تا کجا رفته پیش | که او رسم بنمود اهلیل خویش | |
سپس برد در جایگاه عموم | به دیدار آن، خلق برده هجوم | |
چو توضیح آن سخت بد با زبان | بدین شیوه بنمود آن را بیان | |
که این بود ایرم به لیل زفاف | که از.. می رفت تا زیر ناف |
در شماره 14 سال 39 مجله خواندنی ها مورخه 25 آدر ماه 1357 صفحه 7 نوشته: "این است حل مساله ایران" یکی از هنرمندان اسافل خود را نقاشی کرده، در گالری رسمی به تماشا گذاشته است...
اشعار داود میرزا (7)
به موسیقی و حال زارش نگر | که گردیده آن باعث دردسر | |
به سبک اروپاییان دم به دم | بسازند آهنگ با زیر و بم | |
چو بگرفت بازارشان رنگ و رو | به موسیقی ما نمودند روی | |
زخوکان چو بگرفته بودند خوی | فرنگی مآبان بی آبروی | |
نمودند القا به مکر و فسون | که هر کس چو ما نیست دارد جنون | |
نمودند اصرار با شر و شور | که رسم کهن را بیافکن به دور | |
بخوان شعر نو را به آهنگ جاز | که با پول مردم شوی بی نیاز | |
چو پند حریف دغل گوش کرد | همه رسم دیرین فراموش کرد | |
هر آن کس که دارد صدایی بلند | به زعمش بلد باشد آواز چند | |
کشد نعره گوید که او مهتر است | ولی عرعر خر از آن بهتر است | |
یکی خوانده صد ترانه سرود | که در اصل کلا به یک وزن بود | |
یکی را گمانش که او سرور است | زعارف و جاهد بسی بهتر است | |
کند او مباهات بی ترس و بیم | که کرده فراموش رسم قدیم | |
کند منقلب شعر و آهنگ را | به علم و ادب می زند چنگ را | |
ببردند فضل و ادب از میان | چنین می رسانند بر ما زیان | |
زموسیقی غرب چه دیده اند | که اینک سراپا به خود ریده اند | |
بود حیف از تار و تنبور و ساز | که با آن نوازند آهنگ جاز | |
همه فخر او باشد اکنون چنین | که گوید فرنگی بوده ام از جنین |
اشعار داود میرزا (6)
بدان در یکی از بلاد فرنگ | لواط است آزاد بی دنگ و فنگ | |
زمخلوق و خالق ندارد خبر | کند هر چه خوش آیدش سر به سر | |
هم اینان ره کیش و دین می زنند | یقینا که از راه کین می زنند | |
کسی کش بود طینت و فکر پست | به چنگ آورد هر چه آید به دست | |
شنیدم دو نره خر از ملک ما | که بودند بی عصمت و بی حیا | |
نمودند با یکدگر ازدواج | که تا داده باشند آن را رواج | |
همین است آن تحفه های فرنگ | حشیش و لواط است و چرس است و بنگ |
اشعار داود میرزا (5)
برای رهاندن زآیین و دین | گداهای الوط مغرب زمین | |
به نام سیاحت هزاران هزار | سرازیر گشتند در ابن دیار | |
همه ژنده پوش و کثیف و نحیف | زچرس و زبنگ و زفعل سخیف | |
همه کار زشت فرنگی مآب | به یک جا بود جمع در آن جناب | |
چرا نوجوانان ما بی حساب | روند از پس این کسان با شتاب | |
زتقلید شلوار و موی بلند | تصور کند او شده سودمند | |
نداند که آنان ستم می کنند | نه با خود که با ملک جم می کنند | |
زاطوار بی جا و دور از وداد | دهد عرق ملیت اش را به باد | |
تو را فضل و دانش به شلوار نیست | تو را با اجانب سروکار نیست | |
نمایی خودت را شبیه ملنگ | برای دل دختران قشنگ | |
زموی بلند و زریش دراز | ندانندت اهل خرد چاره ساز | |
زعفت بود دور ای نوجوان | دهی سکس خود را به مردم نشان | |
عیان می کنی سینه از پیرهن | که افتد مرا آب اندر دهن | |
زشلوار بس تنگ پاچه گشاد | تو آخر دهی سکس خود را به باد | |
چه باکی ترا باشد از این و آن | که گویند مردم چنین و چنان | |
صد افسوس بر مردم بی فروغ | که پیشش یکی هست دوشاب و دوغ |
اشعار داود میرزا (4)
برای تجاوز به آیین و کیش | نمایند افکار مردم پریش | |
به نام ادب کوته و بس طویل | عبارات بی معنی و بی دلیل | |
سرهم نمایند ناخوانده درس | ندارند زاهل ادب بیم و ترس | |
برای نمونه یکی در هزار | دهم شرح آن تا نگردی نزار | |
زجیغ بنفش و صدای کبود | زدریا که برگشته از آب رود | |
چو الفاظ را نیست .آن را قرین | عقاقی شده با ستاره عجین | |
سرایند و خوانند با زیر و بم | چنین اند اشعار نو بیش و کم | |
یکی نیست گوید که ای بی سواد | هر آن کس که گیرد به دستش مداد | |
تواند به جمع ادیبان رود | حریف ادیب سخن دان شود. | |
ترا قدرت شعر و گفتار نیست | ترا با ادیبان سرو کار نیست | |
به نشر لغاتی بدون هدف | که نه خود همی فهمی و نی طرف | |
بگوید سپس چند بیتی جفنگ | که ذکرش بود باعث شرم و ننگ | |
بخندد هر آن کس که دارد خرد | بر این بی سوادان کمتر ز... |
اشعار داود میرزا (3)
زبازاریانت بگویم سخن | که بعضی ندانند رسم کهن | |
شنیدم که کاسب حبیب خداست | ولی کسب یک عده از حق جداست | |
فروشد متاعش به غنج و دلال | نباشد به فکر حرام و حلال | |
اگر مشتری باشد از بانوان | همی خواهد او را کشد زیر ران | |
ندارد ترحم به حال کسی | فروشد گران جنس خود را بسی | |
جواهز فروشان بی رحم ما | فروشند مس را به جای طلا | |
چو بیگانه ای آید او را به پیش | زند ضربه ای همچو گرگی به میش | |
زمیوه فروش ار بگویم سخن | گرفتار گردی به رنج و محن | |
کند عرضه او جنس مرغوب را | به اشخاص مخصوص و مطلوب را |
اشعار داود میرزا (2)
زوضع ادارات و رسم زمان | ||
نمایم حقیقت را برایت بیان | ||
سه دسته بود خادم کارمند | ||
اگر نو جوان است یا سالمند | ||
نخست آن که باشد شریف و نجیب | ||
که از مال دولت نریزد به جیب | ||
کند کار خود با صداقت تمام | ||
ندارد توجه به شغل و مقام | ||
دوم آن که با احتیاط تمام | ||
کمی می رباید به عنوان وام | ||
مخارج زیاد و درآمد قلیل | ||
نبد پیش او این عمل بی دلیل | ||
سوم آن که ذاتا بود دزد و هیز | ||
بدزدد ولو آن که باشد پشیز | ||
بود دائما فکر ترفیع و جاه | ||
کند خدمت زیردستان تباه | ||
به دولت و ملت خیانت کند | ||
زدستش برآید جنایت کند |
اشعار داود میرزا (1)
زاحوال ملت در این چند سال | دهم شرح آن گر تو داری مجال | |
بود خوار و بی قدر شخص نکوی | به دولت رسد شخص بی رنگ و بوی | |
شود منزوی مرد بی پول و زور | بزرگان سراسر به عیش و سرور | |
برای رسیدن به جاه و مقام | فقط پول و پارتی است جان کلام | |
تملق هم از کارهای نکوست | به نزد حریفان بی مغز و پوست | |
نه دانش، نه بینش به کار آیدت | نخور غم که بر سر بتر نایدت | |
گروهی به فکر رهایی زشر | گروه دگر در پی سیم و زر | |
یکی می برد گنج نابرده رنج | یکی بهر مردم زند طبل و سنج | |
یکی دانش و علم آموخته | یکی پول بسیار اندوخته | |
یکی آن که در ناز و نعمت بود | یکی آن که در فقر و ذلت بود | |
یکی می دود در پی نان و آب | یکی سفره اش پر زشهد و شراب | |
یکی شب به روز آورد در عذاب | یکی فارغ از غم بود مست خواب | |
یکی داده عز و شرف را به باد | یکی خورده از مال ملت زیاد | |
یکی می کشد ماهرویان به بر | یکی بهر نان می زند توی سر | |
یکی می خراشد رخش را به چنگ | یکی زیر آرایش اندر فرنگ | |
یکی می کند ظلم بر زیردست | یکی از کرده خویش گردیده مست | |
یکی می گریزد به سوی فرنگ | یکی با وقاحت کشد بار ننگ | |
تفرعن به اشخاص بی جاه و مال | بود خصلت مردم بی کمال | |
بزرگان چندی به زور مقام | کشیدند اموال مردم به کام | |
یکی زان میان دشمن دین و جان | کمر بسته در خدمت دیگران | |
زبهر خیانت به ملک و به دین | گرفته زابلیس صد آفرین | |
نشاید در این جا برم نام او | هویداست اکنون سرانجام او | |
ندانست جورش ندارد بقا | رود سوی زندان شود جا به جا | |
یکی پندم آمد هم اکنون به یاد | زسعدی همان مرد نیکو نهاد |
۱۳۸۹/۰۷/۰۹
تاریخ تولد فرزندان مرحوم اسماعیل میرزا افشار نادری
تاریخ تولد فرزندان مرحوم اسماعیل میرزا افشار نادری (رونویسی دست نوشته داود میرزا):
|
