زبازاریانت بگویم سخن | که بعضی ندانند رسم کهن | |
شنیدم که کاسب حبیب خداست | ولی کسب یک عده از حق جداست | |
فروشد متاعش به غنج و دلال | نباشد به فکر حرام و حلال | |
اگر مشتری باشد از بانوان | همی خواهد او را کشد زیر ران | |
ندارد ترحم به حال کسی | فروشد گران جنس خود را بسی | |
جواهز فروشان بی رحم ما | فروشند مس را به جای طلا | |
چو بیگانه ای آید او را به پیش | زند ضربه ای همچو گرگی به میش | |
زمیوه فروش ار بگویم سخن | گرفتار گردی به رنج و محن | |
کند عرضه او جنس مرغوب را | به اشخاص مخصوص و مطلوب را |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر