۱۳۸۹/۰۸/۲۹

تاریخچه خاندان افشار به قلم اسمعیل میرزا (1)

[تبدیل تاریخ های هجری قمری به خورشیدی و میلادی و نیز توضیحات داخل "[ ]" از من (علی افشار نادری) است.]

چگونگی ایل افشاریه

طایفه افشار قرقلو اویماقی اصلا از جنس ترکمان محسوب می شوند. این طایفه در غلبه مغول از صحرای ترکستان کوچیده در بعضی از نواحی آذربایجان سکونت گرفتند تا اوایل جلوس شاه اسمعیل صفوی به تفریباتی از آن جا نیز حرکت کرده ابیورد کلات که سرحد حالیه ایران به آن جا منتهی می شود فرود آمدند. بیشتر از این از احوالات ایل مذکور چیزی در دست نیست.

احوالات نادر قلی بیک افشار

از اجداد نادر شاه افشار قبل از نادر بیک کسی که معروف باشد نیست. نادر قلی بیک جد نادر شاه بود. آن چه از تواریخ مفهوم می شود مشارالیه از روسای ایل افشار بوده و در کلات و آن حومه حکومت داشته و در فصل زمستان از حدود کلات و ابیورد با مال و مواشی خودشان به طور قشلاش به درجز رفته و در آن جا چند ماهی اطراق می نموده اند. سه پسر از اولاد او محقق است یکی امامقلی بیک پدر نادر شاه که پسر بزرگ او بوده است ولی پسر دیگر او را نام معلوم نیست چه بوده. مورخین هم فقط عموی نادر شاه ذکر کرده دیگر اسم او را معلوم نکرده اند. او در کلات حکومت داشته، [دیگری بیگ تاش بیگ که بعدا به لقب خانی ملقب گشته است- توضیح اسمعیل میرزا در حاشیه متن].

احوالات امامقلی بیک افشار

امامقلی بیک پسر نادرقلی بیک بود. مشاراله نیز در کلات و آن نواحی موروثا" حکومت داشت و از قراین معلوم می شود که در حدود 1105 [1072 خ. – 1693 م.] قمری فوت کرده و مطابق وقف نامچه مقبره نادری و سقاخانه طلای صحن مقدس رضوی امامقلی بیک و زوجه اش که مادر نادر شاه باشد هر دو در صحن مقدس و در قرب پنجره فولادی مدفون می باشند و موقوفاتی نادر شاه بر تلاوت قرآن بر مزار آن ها وقف کرده که شرح آن مفصل است و اطلاع بر آن منوط به کتب تاریخ و وقف نامچه است.

بعد از فوت امامقلی بیک چنان چه معمول قدیم بود ییاید حکومت کلات به نادر پسر او تفویض می شد ولی چون نادر کودک بود و از عهده انجام امور بر زنمی آمد عموی او نهایتا" عهده دار شد اما بعد از آن که نادر به حد رشد و بلوغ رسید عمویش از واگذاشتن حکومت بعد از این که نادر جوان و نا مجرب است استنکاف نمود و چون نادر او را مخالف با مقاصد و خیالات خود دید غفلتا" با عده ای داخل کلات شده و او را کشت و قلعه کلات را که حصنی معتبر و حصین بود متصرف شد.

احوالات نادر شاه افشار

چنان چه ذکر شد مقر اصلی ایل و طایفه افشاریه در نواحی ابی ورد و و کلات بود. امامقلی بیک پدر نادر شاه بر حسب عادت ایلیت همه ساله با اتباع و کسان خود از حدود ابیورد کلات به طور قشلاش برای تعلیف مواشی خود به درجز می آمد و چند ماهی در آن جا توقف می نمود. تا سال 1100 هجری قمری [1067 خ. – 1688 م.] که علی الرسم به درجز آمده و در دامن کوه های غربی آن جا مجاور قلعه دستجرد که مرکز سابق درجز بود فرود آمدند. در همین اوقات که گویا مطابق با آذر ماه بوده در 28 محرم 1100 هجری قمری [1067/09/01 خ. - 1688/11/21 م.] او را فرزندی به وجود آمد که به نام پدرش نادر قلی نام نهاد. نادر قلی نادر شاه شد و بعدها حکم کرد محل تولدش را عمارتی بنا کرده و موقوفه تعیین نمود که همه ساله در آن جا به فقرا و ضعفا می دادند و محل مذکور را مولود اوی (مولودخانه) نامیدند. در 1315 [...قمری - 1688 خ. – 1897 م.] این بنده اسمعیل میرزا افشار در آن نواحی گردش می کردم. اتفاقا" عبورم به آن جا افتاد. هنوز آثار ابنیه آن جا باقی بود ولی از موقوفه آن چیزی باقی نمانده بود.

نادر شاه پس از مدتی مجادله دختر بابا علی بیک افشار را تزویج کرد و در شب یکشنبه 25 جمادی الاولی سال 1131 [1098/01/26 خ. - 1719/04/15 م.] او را پسری به وجود آمد که او را رضا قلی میرزا نام نهاد و در سفر هندوستان او را ولیعهد خود قرار داد و بالاخره به گفته بدخواه او را کور کرد. در سال 1148 قمری در روز پنجشنبه 24 شوال [1114/12/18 خ. - 1736/03/08 م.] در صحرای مغان تاج بر سر نهاد و در یازدهم جمادی الثانی 1160 [1126/03/30 خ. - 1747/06/20 م.] در فتح آباد خبوشان (حالیه مرکز خبوشان تغییر کرده و معروف به قوچان می باشد) به تحریک پسر برادرش او را شبانه در چادر و حرم سرایش کشتند. اطلاع بر حالات نادر شاه و کارهای مهم حیرت انگیز او منوط به مطالعه کتاب تاریخ است. (یک قطعه عکس نادر شاه ضمیمه این صفحه شد)

احوالات رضا قلی میرزا پسر نادر شاه

رضا قلی میرزا پسر اکر و ارشد نادر شاه بود و تولد او چنان چه مذکور شد در یکشنبه 25 جمادی الاولی 1131 قمری [1098/01/26 خ. - 1719/04/15 م.] متولد شده. در شجاعت و شهامت او مورخین چیزها نوشته اند. تقریبا در سن 28 سالگی پدرش او را کور کرد. بعد از آن که نادر شاه را کشتند معاندین بی خبر به مشهد آمده و رضا قلی میرزا را با پانزده نفر دیگر از برادر و برادرزاده و اولاد خود او را کشتند و جمعی را نیز در کلات مقتول نمودند. فقط از اولاد رضا قلی میرزا جوان چهارده ساله که شاهرخ نام داشت باقی گذاشتند.

احوالات شاهرخ شاه افشار

شاهرخ شاه پسر بزرگ رضاقلی میرزا بود. وقتی نادر شاه و شاهزادگان خانواده او را کشتند چهارده سال از عمر او گذشته بود که او را به سلطنت اختیار کردند. تولد او در روز یکشنبه 12 شوال المکرم 1146 هجری قمری [1112/12/26 خ. ؟ - 1734/03/17 م. ؟] بود و در 9 شوال 1161 [1127/07/11 خ. - 1748/10/02 م.] به سلطنت جلوس کرد و در سال 1211 [1175 خ. – 1796 م.] در دامغان بر حسب دستور و تعلیم آقا محمد خان قاجار او را کشتند. مادر شاهرخ شاه، فاطمه سلطان بیگم، دختر شاه سلطان حسین صفوی بود. بنا بر این نسب او از طرف مادر تا حضرت امام موسی الکاظم علیه السلام مرتبا" معلوم است زیرا که اجداد شاه سلطان حسین تا شاه اسمعیل و از او تا حضرت موسی الکاظم مطابق ضبط مورخین معلوم و مشخص شده. شاهرخ شاه به واسطه مداخلات و دست اندازی علیشاه و ظهور زندیه سلطنت مستقل منظمی نتوانست بکند بلکه علیشاه او را آلت اجرای مقاصد خود قرار داده بود، خصوصا" بعد از ظهور قاجاریه و اغتشاشات مملکتی مشارالیه اواخر عمر به ضعف باصره نیز مبتلا شده بود. اولاد او متعدد بودند. آنها که مطابق اسناد معلوم و محقق هستند در شجره اسم برده شدند. به علاوه یک قطعه عکس چاپی نادر شاه که مال اواخر سلطنت او بوده در این صفحه نیز علاوه شد.

در این شجره و بعد از این کلیتا" تاریخ تولد اگر معلوم است قبل از اسم و تاریخ فوت نیز اگر معلوم است بعد از اسم نوشته می شود:


اگر چه مورخین اسم شاهزادگانی از اولاد نادر شاه و رضا قلی میرزا کشته شدند ننوشته اند ولی از روی اسامی اولاد شاهرخ شاه می توان حدس زد که غالبا اسم آنها همین ها بوده که شاهرخ شاه روی اولاد خودش گذاشته است.

        احوالات امامقلی میرزا افشار

امام قلی میرزا پسر شاهرخ شاه بود. از احوالات او چیزی در دست نیست. همین قدر معلوم است که او و برادرانش به واسطه خوف از قاجاریه و فتحعلی شاه غالبا" متواری و پراکنده بودند و هر یک در حومه ای از مملکت به سر می بردند چنان چه طهماسب میرزا پسر نادر سلطان را که برادر زاده امام قلی میرزا بود فتحعلی شاه کور کرد. تاریخ تولد و فوت او نیز معلوم نیست. اقامت او گویا در اواخر در زنجان یا طهران بوده. از اولاد او آنچه مسلم است دو پسر بوده، یکی اسمعیل میرزا ولی نام دیگری معلوم نیست.

        

(ادامه دارد)

۱۳۸۹/۰۸/۰۴

۱۳۸۹/۰۷/۱۷

اشعار داود میرزا (9)

به تالار معروف تهران ما

 

که شد رودکی نام آن بی ریا

برو یک شبی تا شوی هاج و واج

 

که از مرد و زن می ستایند باج

فقط بهر دیدار آن گلرخان

 

که عاجز بود شرح آن با بیان

شود سن به مانند خلد برین

 

زبالرین های چون حور عین

همه ماه روی و پری پیکرند

 

بدون تعارف زما بهترند

سراپایشان هست همچون بلور

 

درخشان و لرزان چو دریای نور

همه ساق و پاها بود سیمگون

 

زانگشت پا تا به نزدیک ...

یکی همچو آهو جهد با شتاب

 

تو گویی فنر باشد آن بی کتاب

کند لنگ (پا) خود را به ناگه دراز

 

زند چرخی و اوفتد او به ناز

به آغوش مردی زعشقش کباب

 

به مانند مرغی به چنگ عقاب

چو شد کار او جفتک انداختن

 

شد اوقات ما صرف دل باختن

تماشاگران را بیا و ببین

 

که گردیده مفتون ساق و سرین

مکرر کنند این عمل جند تن

 

به آئین بالت به اننواع فن

زحرف و تلم نباشد خبر

 

تو گویی همه بی زبانند و کر

فقط جست و خیز است در آن محل

 

یکی می کند دیگری را بغل

ندانند مردم که مقصود چیست

 

به رفتار بیهوده باید گریست

زافکار بیجا و آشفته ام

 

من این شعرها بهر خود گفته ام

نباید برنجی تو ای خوب چهر

 

ببخشای بر من تو از راه مهر

اشعار داود میرزا (8)

زپیکاسو آن مرد احمق فریب

 

که کرده عیان نقش های عجیب

شنو چند بیتی زاحوال او

 

تاسف خوری بی شک بر حال او

شنیده است اشعار و آهنگ نو

 

همی خواهد افتد از آن ها جلو

چو او می نداند که آهنگ چیست

 

و چون شعر در چنته اش هیچ نیست

به زنگ و قلم او بیازید دست

 

به زعمش که او نیز نقاش هست

خطوطی ملون به انواع رنگ

 

کشد روی کاغذ همی بی درنگ

نه عکسی پدیدار نه منظری

 

تو گویی بر آن صفحه ریده خری

کند عرضه بر مردم بی شعور

 

که ای کاش می رفت در خاک گور

رفائیل اگر بودی اندر جهان

 

برآوردی از کارهایش فغان

تو باشی کجا میکل آنژ در کجا

 

تو کی گردی از این لجاجت رها

چو ابله فراوان بود در جهان

 

از آن بدتر آید پدیدارمان

یکی از مریدان پر شر و شور

 

که از قافله ماند قدری به دور

به جبران آن کرد فکری زیاد

 

سر انجام این فکرش آمد به یاد

که باید کند رسم شکلی عجیب

 

که باشد به نزد حریفان غریب

هنر را نگر تا کجا رفته پیش

 

که او رسم بنمود اهلیل خویش

سپس برد در جایگاه عموم

 

به دیدار آن، خلق برده هجوم

چو توضیح آن سخت بد با زبان

 

بدین شیوه بنمود آن را بیان

که این بود ایرم به لیل زفاف

 

که از.. می رفت تا زیر ناف


 

در شماره 14 سال 39 مجله خواندنی ها مورخه 25 آدر ماه 1357 صفحه 7 نوشته: "این است حل مساله ایران" یکی از هنرمندان اسافل خود را نقاشی کرده، در گالری رسمی به تماشا گذاشته است...

اشعار داود میرزا (7)

به موسیقی و حال زارش نگر

 

که گردیده آن باعث دردسر

به سبک اروپاییان دم به دم

 

بسازند آهنگ با زیر و بم

چو بگرفت بازارشان رنگ و رو

 

به موسیقی ما نمودند روی

زخوکان چو بگرفته بودند خوی

 

فرنگی مآبان بی آبروی

نمودند القا به مکر و فسون

 

که هر کس چو ما نیست دارد جنون

نمودند اصرار با شر و شور

 

که رسم کهن را بیافکن به دور

بخوان شعر نو را به آهنگ جاز

 

که با پول مردم شوی بی نیاز

چو پند حریف دغل گوش کرد

 

همه رسم دیرین فراموش کرد

هر آن کس که دارد صدایی بلند

 

به زعمش بلد باشد آواز چند

کشد نعره گوید که او مهتر است

 

ولی عرعر خر از آن بهتر است

یکی خوانده صد ترانه سرود

 

که در اصل کلا به یک وزن بود

یکی را گمانش که او سرور است

 

زعارف و جاهد بسی بهتر است

کند او مباهات بی ترس و بیم

 

که کرده فراموش رسم قدیم

کند منقلب شعر و آهنگ را

 

به علم و ادب می زند چنگ را

ببردند فضل و ادب از میان

 

چنین می رسانند بر ما زیان

زموسیقی غرب چه دیده اند

 

که اینک سراپا به خود ریده اند

بود حیف از تار و تنبور و ساز

 

که با آن نوازند آهنگ جاز

همه فخر او باشد اکنون چنین

 

که گوید فرنگی بوده ام از جنین

اشعار داود میرزا (6)

بدان در یکی از بلاد فرنگ

 

لواط است آزاد بی دنگ و فنگ

زمخلوق و خالق ندارد خبر

 

کند هر چه خوش آیدش سر به سر

هم اینان ره کیش و دین می زنند

 

یقینا که از راه کین می زنند

کسی کش بود طینت و فکر پست

 

به چنگ آورد هر چه آید به دست

شنیدم دو نره خر از ملک ما

 

که بودند بی عصمت و بی حیا

نمودند با یکدگر ازدواج

 

که تا داده باشند آن را رواج

همین است آن تحفه های فرنگ

 

حشیش و لواط است و چرس است و بنگ

اشعار داود میرزا (5)

برای رهاندن زآیین و دین

 

گداهای الوط مغرب زمین

به نام سیاحت هزاران هزار

 

سرازیر گشتند در ابن دیار

همه ژنده پوش و کثیف و نحیف

 

زچرس و زبنگ و زفعل سخیف

همه کار زشت فرنگی مآب

 

به یک جا بود جمع در آن جناب

چرا نوجوانان ما بی حساب

 

روند از پس این کسان با شتاب

زتقلید شلوار و موی بلند

 

تصور کند او شده سودمند

نداند که آنان ستم می کنند

 

نه با خود که با ملک جم می کنند

زاطوار بی جا و دور از وداد

 

دهد عرق ملیت اش را به باد

تو را فضل و دانش به شلوار نیست

 

تو را با اجانب سروکار نیست

نمایی خودت را شبیه ملنگ

 

برای دل دختران قشنگ

زموی بلند و زریش دراز

 

ندانندت اهل خرد چاره ساز

زعفت بود دور ای نوجوان

 

دهی سکس خود را به مردم نشان

عیان می کنی سینه از پیرهن

 

که افتد مرا آب اندر دهن

زشلوار بس تنگ پاچه گشاد

 

تو آخر دهی سکس خود را به باد

چه باکی ترا باشد از این و آن

 

که گویند مردم چنین و چنان

صد افسوس بر مردم بی فروغ

 

که پیشش یکی هست دوشاب و دوغ

اشعار داود میرزا (4)

برای تجاوز به آیین و کیش

 

نمایند افکار مردم پریش

به نام ادب کوته و بس طویل

 

عبارات بی معنی و بی دلیل

سرهم نمایند ناخوانده درس

 

ندارند زاهل ادب بیم و ترس

برای نمونه یکی در هزار

 

دهم شرح آن تا نگردی نزار

زجیغ بنفش و صدای کبود

 

زدریا که برگشته از آب رود

چو الفاظ را نیست .آن را قرین

 

عقاقی شده با ستاره عجین

سرایند و خوانند با زیر و بم

 

چنین اند اشعار نو بیش و کم

یکی نیست گوید که ای بی سواد

 

هر آن کس که گیرد به دستش مداد

تواند به جمع ادیبان رود

 

حریف ادیب سخن دان شود.

ترا قدرت شعر و گفتار نیست

 

ترا با ادیبان سرو کار نیست

به نشر لغاتی بدون هدف

 

که نه خود همی فهمی و نی طرف

بگوید سپس چند بیتی جفنگ

 

که ذکرش بود باعث شرم و ننگ

بخندد هر آن کس که دارد خرد

 

بر این بی سوادان کمتر ز...

اشعار داود میرزا (3)

زبازاریانت بگویم سخن

 

که بعضی ندانند رسم کهن

شنیدم که کاسب حبیب خداست

 

ولی کسب یک عده از حق جداست

فروشد متاعش به غنج و دلال

 

نباشد به فکر حرام و حلال

اگر مشتری باشد از بانوان

 

همی خواهد او را کشد زیر ران

ندارد ترحم به حال کسی

 

فروشد گران جنس خود را بسی

جواهز فروشان بی رحم ما

 

فروشند مس را به جای طلا

چو بیگانه ای آید او را به پیش

 

زند ضربه ای همچو گرگی به میش

زمیوه فروش ار بگویم سخن

 

گرفتار گردی به رنج و محن

کند عرضه او جنس مرغوب را

 

به اشخاص مخصوص و مطلوب را

اشعار داود میرزا (2)

زوضع ادارات و رسم زمان

  
  

نمایم حقیقت را برایت بیان

سه دسته بود خادم کارمند

  
  

اگر نو جوان است یا سالمند

نخست آن که باشد شریف و نجیب

  
  

که از مال دولت نریزد به جیب

کند کار خود با صداقت تمام

  
  

ندارد توجه به شغل و مقام

دوم آن که با احتیاط تمام

  
  

کمی می رباید به عنوان وام

مخارج زیاد و درآمد قلیل

  
  

نبد پیش او این عمل بی دلیل

سوم آن که ذاتا بود دزد و هیز

  
  

بدزدد ولو آن که باشد پشیز

بود دائما فکر ترفیع و جاه

  
  

کند خدمت زیردستان تباه

به دولت و ملت خیانت کند

  
  

زدستش برآید جنایت کند

اشعار داود میرزا (1)

زاحوال ملت در این چند سال

 

دهم شرح آن گر تو داری مجال

بود خوار و بی قدر شخص نکوی

 

به دولت رسد شخص بی رنگ و بوی

شود منزوی مرد بی پول و زور

 

بزرگان سراسر به عیش و سرور

برای رسیدن به جاه و مقام

 

فقط پول و پارتی است جان کلام

تملق هم از کارهای نکوست

 

به نزد حریفان بی مغز و پوست

نه دانش، نه بینش به کار آیدت

 

نخور غم که بر سر بتر نایدت

گروهی به فکر رهایی زشر

 

گروه دگر در پی سیم و زر

یکی می برد گنج نابرده رنج

 

یکی بهر مردم زند طبل و سنج

یکی دانش و علم آموخته

 

یکی پول بسیار اندوخته

یکی آن که در ناز و نعمت بود

 

یکی آن که در فقر و ذلت بود

یکی می دود در پی نان و آب

 

یکی سفره اش پر زشهد و شراب

یکی شب به روز آورد در عذاب

 

یکی فارغ از غم بود مست خواب

یکی داده عز و شرف را به باد

 

یکی خورده از مال ملت زیاد

یکی می کشد ماهرویان به بر

 

یکی بهر نان می زند توی سر

یکی می خراشد رخش را به چنگ

 

یکی زیر آرایش اندر فرنگ

یکی می کند ظلم بر زیردست

 

یکی از کرده خویش گردیده مست

یکی می گریزد به سوی فرنگ

 

یکی با وقاحت کشد بار ننگ

تفرعن به اشخاص بی جاه و مال

 

بود خصلت مردم بی کمال

بزرگان چندی به زور مقام

 

کشیدند اموال مردم به کام

یکی زان میان دشمن دین و جان

 

کمر بسته در خدمت دیگران

زبهر خیانت به ملک و به دین

 

گرفته زابلیس صد آفرین

نشاید در این جا برم نام او

 

هویداست اکنون سرانجام او

ندانست جورش ندارد بقا

 

رود سوی زندان شود جا به جا

یکی پندم آمد هم اکنون به یاد

 

زسعدی همان مرد نیکو نهاد

۱۳۸۹/۰۷/۰۹

تاریخ تولد فرزندان مرحوم اسماعیل میرزا افشار نادری

تاریخ تولد فرزندان مرحوم اسماعیل میرزا افشار نادری (رونویسی دست نوشته داود میرزا):

  • داود میرزا- شب سه شنبه دهم ربیع الاول و شب 27 جوزا [خرداد 1282]، 5 ساعت از شب گذشته – سال 1320 قمری
  • طوبی (نوابه)- در مزینان، شب جمعه 23 ذیحجه الحرام مطابق با 26 اسفند ماه جلالی و 27 شباط ماه رومی و 21 حوت بین الطلوعین- سنه 1321
  • شوکت (بلقیس)- در سبزوار، 13 جمادی الاول 1329، مطابق شب 22 برج ثور.
  • عالیه (فاطمه)- چهارشنبه سلخ محرم 1334، مطابق 15 قوس 1294 در مزینان، سه ساعت به غروب.
  • حشمت (رقیه)- شب جمعه 4 ربیع الثانی مظابق با شب 27 جدی 1336 قمری، نیم ساعت بعد از غروب.
  • عفت (زینب)- شب جمعه 22 ربیع الثانی 1338- 25 جدی، نیم ساعت به طلوع خورشید.
  • عصمت (شهربانو)- 3 ساعت بعد از غروب و شب پنجشنبه 17 ذیقعده 1340 مطابق با شب 27 سرطان 1301 در مشهد.
  • نادر- در مشهد. 21 ذیقعده 1344 قمری- 12 خرداد 1305 شمسی.

۱۳۸۹/۰۷/۰۵

یادی از داود میرزا افشار نادری (2)

شعر زیر را داود میرزا در ادامه شعر قبل سروده است.

يك هزار و دويست با هشتاد
ليك سنم دو سال كمتر بود
از براي ورود در خدمت
بهر تكميل و رفع هر ايراد
بوده سال هزار و سيصد و بيست
كه به دنيا نهاده ام من پا
بوده ماه تولّدم خرداد
اختلاف دو سال در تاريخ
يك هزار و دو صد نود با شيش
شدم آن سال داخل خدمت
سيصد و سي و هفت بود و هزار
يافت در مهر, خدمتم پايان
چهل و يك سال با سه ماه تمام
اوّل و آخرش همه با شعر

شده سال تولدم آزاد
ز آنچه اندر سجّلِ من بِفزود
سن من بوده كم, نبُد بِدعت
شد اضافه دو سال و گشتم شاد
قمري بوده سال اندر ليست
در كتابي نوشته بود بابا
در شب بيست و هفت, بي امداد
ز قمر تا به شمس بوده ز بيخ!
مه اردي بهشت بي كم و بيش
كه بود شغل خوب و با عزت
كه شدم بازنشسته و بي كار
شدم آن گاه شاد با دل و جان
خدمت بنده بوده است به نام
گفته ام گر بخواني از رهِ مهر

۱۳۸۹/۰۷/۰۴

یادی از داود میرزا افشار نادری

شعر زیر را داود میرزا در سال 1365 خورشیدی زیر عنوان "خلاصه ای از دوران زندگانی ام" سروده است.

دهم من كنون شرح احوال خويش
چهل سال در خدمت تلگراف
اداره سه بُد در وزارت نخست
سرانجام گرديد دون علل
چو در خدمت خود بُدم بي بديل
ولي زود اوضاع تغيير كرد
ادارات نامبرده شد دايره
عقب تا نمانم از آن نايره
پدر بُد رئيس مكانيك وقت
مكانيك چون گشت بي سرپرست
ز اعضاء كسي اهل آن فن نبود
به من داد حكمي رياست چنين
بود با دو منصب كسي نيك هم
همه دوستان داشتند اعتراف
به فارسي و لاتين بُدم اوستاد
ز تشويق و تقدير, من را چه سود
وكيل و امير و دبير و وزير
كجا فكر اعضاي دولت بُدند
همه همّشان صرف اموال و باغ
به هر حال, وضع مرا گوش كن
يكي بود خوش نام و با من انيس
چو او رفت و كارش بشد باز لنگ
خطوط خراسان و هم سبزوار
به من شد محول به رسم و به نام
مزايا و خرج سفر لامحال
زكار زياد و ز رنج شديد
به ناچار گشتم ز مشهد جدا
به توصيف و تعريف پير و جوان
شدم پنج سالي به تربت مقيم
به حكم وزارت بُدم من رئيس
به سرما و گرما و رنج و مِحَن
ز تعمير سيم و خطوط جديد
نمودم بسي خدمت بي ريا
چو نيروي من رو به كاهش نهاد
از آنجا سوي زابلِستان شدم
به پست و تلگراف گشتم رئيس
سه سالي بُدم ساكن سيستان
چو فاميل من بود در پايتخت
حدود يكي سال تهران بُدم
از آنجا كه قسمت كند كار خويش
بنا بر تقاضاي والا دبير
به بيرجند گشتم سپس منتقل
همه خدمت من كه بي لاف بود
در ايّام مأموريت بيرجند
ز سوي وزارت شدم بازرس
ز پست و تلگراف در زاهدان
لذا من شدم عازم زاهـدان
تفحص نمودم به صبح و به شام
به بيرجند برگشتم آن گاه من
پس از هشت سالي كه با آبرو
چو خدمت مرا از چهل بيش بود
خراسان كه بُد موطنم از نخست
چهل سال خدمت, مرا پير كرد
لذا طالب ترك خدمت شدم
پس از چند ماهي نويد و اميد
مرا ترك خدمت بسي دير بود
دو سالي بر اين ماجراها گذشت
به تصميم دولت و حكمي جديد
ز مستخدم جزء و فراش پُست
كسي كه نه فنّي بُد و با سواد
همه كارمندان شاغل كه هست
ز آغاز در شغل فني بدم
همين بود پايان صدق و صفا
پس از بيست سالي بر اين وضع وحال
سپس همطرازي به دادم رسيد
چو شغل ادارات يكسان نبود
به اعضاي شايسته يا بي سواد
به تدبير اعضا, زبالا و پَست
نمودند تصويب حكمي جديد
به جبران خرج گزاف و زياد
به هر شغل و منصب گروهي بداد
ز شغل و ز خدمت بدم نا اميد
گروهم بِشُد نُه, حقوقم فزون

نه كم گويم آن را نه ز اندازه بيش
به صدق و صفا طي شده بي گزاف
تلگراف داخل و خارج و پُست
نصيبم تلگراف بين الملل
پس از چند سالي شدم من كفيل
ببين تا وزارت چه تدبير كرد
رئيسي شد ارباب كل يكسره
شدم من مدير همان دايره
ولي زود مرحوم گشت و برفت
رئيسم به سوي من آورد دست
در آن رشته واقف بجز من نبود
كه با شغل فعلي و عزمي متين
كه باشم رئيس مكانيك هم
كه در صحَّت و خوبي تلگراف
ندارد كسي بهتر از من به ياد
كه دخلم به ميزان خرجم نبود
نبودند بر حال ملت بصير
كجا طالب حسن خدمت شدند
كجا فرق دانند بلبل ز زاغ
اگر خوش نيامد فراموش كن
خطوط تلگراف را هم او رئيس
مقام من آن گاه بگرفت رنگ
ز سوي دگر تربت تا چابهار
كه تا كارهايش نمايم تمام
كمك بود در خرج اهل و عيال
مرا زخم اثني عشر شد پديد
كه آبش پر از گچ بُد و ناروا
به تربت شدم منتقل آن زمان
خطوط تلگراف را چون قديم
رئيس تلگراف را هم جليس
به طِيّ كردن كوه و دشت و دِمَن
به انجام بردم همه با اميد
كه تا نام نيكم بماند به جا
به تغيير شغلم نياز اوفتاد
سوي شهر سامِ نريمان شدم
ابا خان و سردار بودم جليس
به خدمت شب و روز بسته ميان
به ناچار بايد بِدان جاي رفت
به نزد عزيزان و ياران بدم
نماندم در آن شهر ز اندازه بيش
و ابلاغ حكمي زسوي وزير
اداره در آن شهر بُد مستقل
به بيسيم و پست و تلگراف بود
چو در كار خود بوده ام سودمند
كه بهتر زمن هم نبُد هيچ كس
شكايت فراوان بُد اندر ميان
كه تا بازجويي كنم آن زمان
گزارش نمودم به مركز تمام
كه كارم نمايم به وجه حَسَن
نموديم خدمت به وجه نكو
نبايست ديگر بر آن مي فزود
شدم طالب مشهد و شد درست
ز عمر تلف كرده ام سير كرد
در اين باب نائل و راحت شدم
تقاعد مرا شاد كرد و رسيد
چنين بود قسمت, چه بايد نمود
ببين زين وزارت چه آمد به دست
براي همه حكم فنّي رسيد
و آن كس كه مي كرد چايي درست
شد او فنّي و بنده رفتم زياد
از آن موهبت گشته شادان و مست
به هر كار كوشا و جدي بُدم
ز مخلص درستي, ز دولت جفا
كه بگذشت عمرم به خواب و خيال
كه يك عمر بودم به بيم و اميد
كسي هيچ كس فكر آنان نبود
وزارت همانند پاداش داد
پس از چند نوبت به بحث و نشست
از آن حكم شد همطرازي پديد
به شغل و به تحصيل طبق مراد
از اين كار نيكو شدم بيش شاد
ولي عاقبت اجر كارم رسيد
ز وضع اسفناك گشتم برون

" اشعار قسمت اخير را پس از دريافت حكم همطرازی گروه 9 و رتبه 15، در سال 1358 سروده ام" (داود میرزا)