برای رهاندن زآیین و دین | گداهای الوط مغرب زمین | |
به نام سیاحت هزاران هزار | سرازیر گشتند در ابن دیار | |
همه ژنده پوش و کثیف و نحیف | زچرس و زبنگ و زفعل سخیف | |
همه کار زشت فرنگی مآب | به یک جا بود جمع در آن جناب | |
چرا نوجوانان ما بی حساب | روند از پس این کسان با شتاب | |
زتقلید شلوار و موی بلند | تصور کند او شده سودمند | |
نداند که آنان ستم می کنند | نه با خود که با ملک جم می کنند | |
زاطوار بی جا و دور از وداد | دهد عرق ملیت اش را به باد | |
تو را فضل و دانش به شلوار نیست | تو را با اجانب سروکار نیست | |
نمایی خودت را شبیه ملنگ | برای دل دختران قشنگ | |
زموی بلند و زریش دراز | ندانندت اهل خرد چاره ساز | |
زعفت بود دور ای نوجوان | دهی سکس خود را به مردم نشان | |
عیان می کنی سینه از پیرهن | که افتد مرا آب اندر دهن | |
زشلوار بس تنگ پاچه گشاد | تو آخر دهی سکس خود را به باد | |
چه باکی ترا باشد از این و آن | که گویند مردم چنین و چنان | |
صد افسوس بر مردم بی فروغ | که پیشش یکی هست دوشاب و دوغ |
۱۳۸۹/۰۷/۱۷
اشعار داود میرزا (5)
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر