۱۳۸۹/۰۷/۰۵

یادی از داود میرزا افشار نادری (2)

شعر زیر را داود میرزا در ادامه شعر قبل سروده است.

يك هزار و دويست با هشتاد
ليك سنم دو سال كمتر بود
از براي ورود در خدمت
بهر تكميل و رفع هر ايراد
بوده سال هزار و سيصد و بيست
كه به دنيا نهاده ام من پا
بوده ماه تولّدم خرداد
اختلاف دو سال در تاريخ
يك هزار و دو صد نود با شيش
شدم آن سال داخل خدمت
سيصد و سي و هفت بود و هزار
يافت در مهر, خدمتم پايان
چهل و يك سال با سه ماه تمام
اوّل و آخرش همه با شعر

شده سال تولدم آزاد
ز آنچه اندر سجّلِ من بِفزود
سن من بوده كم, نبُد بِدعت
شد اضافه دو سال و گشتم شاد
قمري بوده سال اندر ليست
در كتابي نوشته بود بابا
در شب بيست و هفت, بي امداد
ز قمر تا به شمس بوده ز بيخ!
مه اردي بهشت بي كم و بيش
كه بود شغل خوب و با عزت
كه شدم بازنشسته و بي كار
شدم آن گاه شاد با دل و جان
خدمت بنده بوده است به نام
گفته ام گر بخواني از رهِ مهر

۱۳۸۹/۰۷/۰۴

یادی از داود میرزا افشار نادری

شعر زیر را داود میرزا در سال 1365 خورشیدی زیر عنوان "خلاصه ای از دوران زندگانی ام" سروده است.

دهم من كنون شرح احوال خويش
چهل سال در خدمت تلگراف
اداره سه بُد در وزارت نخست
سرانجام گرديد دون علل
چو در خدمت خود بُدم بي بديل
ولي زود اوضاع تغيير كرد
ادارات نامبرده شد دايره
عقب تا نمانم از آن نايره
پدر بُد رئيس مكانيك وقت
مكانيك چون گشت بي سرپرست
ز اعضاء كسي اهل آن فن نبود
به من داد حكمي رياست چنين
بود با دو منصب كسي نيك هم
همه دوستان داشتند اعتراف
به فارسي و لاتين بُدم اوستاد
ز تشويق و تقدير, من را چه سود
وكيل و امير و دبير و وزير
كجا فكر اعضاي دولت بُدند
همه همّشان صرف اموال و باغ
به هر حال, وضع مرا گوش كن
يكي بود خوش نام و با من انيس
چو او رفت و كارش بشد باز لنگ
خطوط خراسان و هم سبزوار
به من شد محول به رسم و به نام
مزايا و خرج سفر لامحال
زكار زياد و ز رنج شديد
به ناچار گشتم ز مشهد جدا
به توصيف و تعريف پير و جوان
شدم پنج سالي به تربت مقيم
به حكم وزارت بُدم من رئيس
به سرما و گرما و رنج و مِحَن
ز تعمير سيم و خطوط جديد
نمودم بسي خدمت بي ريا
چو نيروي من رو به كاهش نهاد
از آنجا سوي زابلِستان شدم
به پست و تلگراف گشتم رئيس
سه سالي بُدم ساكن سيستان
چو فاميل من بود در پايتخت
حدود يكي سال تهران بُدم
از آنجا كه قسمت كند كار خويش
بنا بر تقاضاي والا دبير
به بيرجند گشتم سپس منتقل
همه خدمت من كه بي لاف بود
در ايّام مأموريت بيرجند
ز سوي وزارت شدم بازرس
ز پست و تلگراف در زاهدان
لذا من شدم عازم زاهـدان
تفحص نمودم به صبح و به شام
به بيرجند برگشتم آن گاه من
پس از هشت سالي كه با آبرو
چو خدمت مرا از چهل بيش بود
خراسان كه بُد موطنم از نخست
چهل سال خدمت, مرا پير كرد
لذا طالب ترك خدمت شدم
پس از چند ماهي نويد و اميد
مرا ترك خدمت بسي دير بود
دو سالي بر اين ماجراها گذشت
به تصميم دولت و حكمي جديد
ز مستخدم جزء و فراش پُست
كسي كه نه فنّي بُد و با سواد
همه كارمندان شاغل كه هست
ز آغاز در شغل فني بدم
همين بود پايان صدق و صفا
پس از بيست سالي بر اين وضع وحال
سپس همطرازي به دادم رسيد
چو شغل ادارات يكسان نبود
به اعضاي شايسته يا بي سواد
به تدبير اعضا, زبالا و پَست
نمودند تصويب حكمي جديد
به جبران خرج گزاف و زياد
به هر شغل و منصب گروهي بداد
ز شغل و ز خدمت بدم نا اميد
گروهم بِشُد نُه, حقوقم فزون

نه كم گويم آن را نه ز اندازه بيش
به صدق و صفا طي شده بي گزاف
تلگراف داخل و خارج و پُست
نصيبم تلگراف بين الملل
پس از چند سالي شدم من كفيل
ببين تا وزارت چه تدبير كرد
رئيسي شد ارباب كل يكسره
شدم من مدير همان دايره
ولي زود مرحوم گشت و برفت
رئيسم به سوي من آورد دست
در آن رشته واقف بجز من نبود
كه با شغل فعلي و عزمي متين
كه باشم رئيس مكانيك هم
كه در صحَّت و خوبي تلگراف
ندارد كسي بهتر از من به ياد
كه دخلم به ميزان خرجم نبود
نبودند بر حال ملت بصير
كجا طالب حسن خدمت شدند
كجا فرق دانند بلبل ز زاغ
اگر خوش نيامد فراموش كن
خطوط تلگراف را هم او رئيس
مقام من آن گاه بگرفت رنگ
ز سوي دگر تربت تا چابهار
كه تا كارهايش نمايم تمام
كمك بود در خرج اهل و عيال
مرا زخم اثني عشر شد پديد
كه آبش پر از گچ بُد و ناروا
به تربت شدم منتقل آن زمان
خطوط تلگراف را چون قديم
رئيس تلگراف را هم جليس
به طِيّ كردن كوه و دشت و دِمَن
به انجام بردم همه با اميد
كه تا نام نيكم بماند به جا
به تغيير شغلم نياز اوفتاد
سوي شهر سامِ نريمان شدم
ابا خان و سردار بودم جليس
به خدمت شب و روز بسته ميان
به ناچار بايد بِدان جاي رفت
به نزد عزيزان و ياران بدم
نماندم در آن شهر ز اندازه بيش
و ابلاغ حكمي زسوي وزير
اداره در آن شهر بُد مستقل
به بيسيم و پست و تلگراف بود
چو در كار خود بوده ام سودمند
كه بهتر زمن هم نبُد هيچ كس
شكايت فراوان بُد اندر ميان
كه تا بازجويي كنم آن زمان
گزارش نمودم به مركز تمام
كه كارم نمايم به وجه حَسَن
نموديم خدمت به وجه نكو
نبايست ديگر بر آن مي فزود
شدم طالب مشهد و شد درست
ز عمر تلف كرده ام سير كرد
در اين باب نائل و راحت شدم
تقاعد مرا شاد كرد و رسيد
چنين بود قسمت, چه بايد نمود
ببين زين وزارت چه آمد به دست
براي همه حكم فنّي رسيد
و آن كس كه مي كرد چايي درست
شد او فنّي و بنده رفتم زياد
از آن موهبت گشته شادان و مست
به هر كار كوشا و جدي بُدم
ز مخلص درستي, ز دولت جفا
كه بگذشت عمرم به خواب و خيال
كه يك عمر بودم به بيم و اميد
كسي هيچ كس فكر آنان نبود
وزارت همانند پاداش داد
پس از چند نوبت به بحث و نشست
از آن حكم شد همطرازي پديد
به شغل و به تحصيل طبق مراد
از اين كار نيكو شدم بيش شاد
ولي عاقبت اجر كارم رسيد
ز وضع اسفناك گشتم برون

" اشعار قسمت اخير را پس از دريافت حكم همطرازی گروه 9 و رتبه 15، در سال 1358 سروده ام" (داود میرزا)