بدان در یکی از بلاد فرنگ | لواط است آزاد بی دنگ و فنگ | |
زمخلوق و خالق ندارد خبر | کند هر چه خوش آیدش سر به سر | |
هم اینان ره کیش و دین می زنند | یقینا که از راه کین می زنند | |
کسی کش بود طینت و فکر پست | به چنگ آورد هر چه آید به دست | |
شنیدم دو نره خر از ملک ما | که بودند بی عصمت و بی حیا | |
نمودند با یکدگر ازدواج | که تا داده باشند آن را رواج | |
همین است آن تحفه های فرنگ | حشیش و لواط است و چرس است و بنگ |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر