۱۳۸۹/۰۷/۱۷

اشعار داود میرزا (6)

بدان در یکی از بلاد فرنگ

 

لواط است آزاد بی دنگ و فنگ

زمخلوق و خالق ندارد خبر

 

کند هر چه خوش آیدش سر به سر

هم اینان ره کیش و دین می زنند

 

یقینا که از راه کین می زنند

کسی کش بود طینت و فکر پست

 

به چنگ آورد هر چه آید به دست

شنیدم دو نره خر از ملک ما

 

که بودند بی عصمت و بی حیا

نمودند با یکدگر ازدواج

 

که تا داده باشند آن را رواج

همین است آن تحفه های فرنگ

 

حشیش و لواط است و چرس است و بنگ

هیچ نظری موجود نیست: