افشار نادری
سایت معرفی خانواده افشار نادری
۱۳۸۹/۱۰/۱۱
۱۳۸۹/۰۸/۲۹
تاریخچه خاندان افشار به قلم اسمعیل میرزا (1)
[تبدیل تاریخ های هجری قمری به خورشیدی و میلادی و نیز توضیحات داخل "[ ]" از من (علی افشار نادری) است.]
چگونگی ایل افشاریه
طایفه افشار قرقلو اویماقی اصلا از جنس ترکمان محسوب می شوند. این طایفه در غلبه مغول از صحرای ترکستان کوچیده در بعضی از نواحی آذربایجان سکونت گرفتند تا اوایل جلوس شاه اسمعیل صفوی به تفریباتی از آن جا نیز حرکت کرده ابیورد کلات که سرحد حالیه ایران به آن جا منتهی می شود فرود آمدند. بیشتر از این از احوالات ایل مذکور چیزی در دست نیست.
احوالات نادر قلی بیک افشار
از اجداد نادر شاه افشار قبل از نادر بیک کسی که معروف باشد نیست. نادر قلی بیک جد نادر شاه بود. آن چه از تواریخ مفهوم می شود مشارالیه از روسای ایل افشار بوده و در کلات و آن حومه حکومت داشته و در فصل زمستان از حدود کلات و ابیورد با مال و مواشی خودشان به طور قشلاش به درجز رفته و در آن جا چند ماهی اطراق می نموده اند. سه پسر از اولاد او محقق است یکی امامقلی بیک پدر نادر شاه که پسر بزرگ او بوده است ولی پسر دیگر او را نام معلوم نیست چه بوده. مورخین هم فقط عموی نادر شاه ذکر کرده دیگر اسم او را معلوم نکرده اند. او در کلات حکومت داشته، [دیگری بیگ تاش بیگ که بعدا به لقب خانی ملقب گشته است- توضیح اسمعیل میرزا در حاشیه متن].
احوالات امامقلی بیک افشار
امامقلی بیک پسر نادرقلی بیک بود. مشاراله نیز در کلات و آن نواحی موروثا" حکومت داشت و از قراین معلوم می شود که در حدود 1105 [1072 خ. – 1693 م.] قمری فوت کرده و مطابق وقف نامچه مقبره نادری و سقاخانه طلای صحن مقدس رضوی امامقلی بیک و زوجه اش که مادر نادر شاه باشد هر دو در صحن مقدس و در قرب پنجره فولادی مدفون می باشند و موقوفاتی نادر شاه بر تلاوت قرآن بر مزار آن ها وقف کرده که شرح آن مفصل است و اطلاع بر آن منوط به کتب تاریخ و وقف نامچه است.
بعد از فوت امامقلی بیک چنان چه معمول قدیم بود ییاید حکومت کلات به نادر پسر او تفویض می شد ولی چون نادر کودک بود و از عهده انجام امور بر زنمی آمد عموی او نهایتا" عهده دار شد اما بعد از آن که نادر به حد رشد و بلوغ رسید عمویش از واگذاشتن حکومت بعد از این که نادر جوان و نا مجرب است استنکاف نمود و چون نادر او را مخالف با مقاصد و خیالات خود دید غفلتا" با عده ای داخل کلات شده و او را کشت و قلعه کلات را که حصنی معتبر و حصین بود متصرف شد.
احوالات نادر شاه افشار
چنان چه ذکر شد مقر اصلی ایل و طایفه افشاریه در نواحی ابی ورد و و کلات بود. امامقلی بیک پدر نادر شاه بر حسب عادت ایلیت همه ساله با اتباع و کسان خود از حدود ابیورد کلات به طور قشلاش برای تعلیف مواشی خود به درجز می آمد و چند ماهی در آن جا توقف می نمود. تا سال 1100 هجری قمری [1067 خ. – 1688 م.] که علی الرسم به درجز آمده و در دامن کوه های غربی آن جا مجاور قلعه دستجرد که مرکز سابق درجز بود فرود آمدند. در همین اوقات که گویا مطابق با آذر ماه بوده در 28 محرم 1100 هجری قمری [1067/09/01 خ. - 1688/11/21 م.] او را فرزندی به وجود آمد که به نام پدرش نادر قلی نام نهاد. نادر قلی نادر شاه شد و بعدها حکم کرد محل تولدش را عمارتی بنا کرده و موقوفه تعیین نمود که همه ساله در آن جا به فقرا و ضعفا می دادند و محل مذکور را مولود اوی (مولودخانه) نامیدند. در 1315 [...قمری - 1688 خ. – 1897 م.] این بنده اسمعیل میرزا افشار در آن نواحی گردش می کردم. اتفاقا" عبورم به آن جا افتاد. هنوز آثار ابنیه آن جا باقی بود ولی از موقوفه آن چیزی باقی نمانده بود.
نادر شاه پس از مدتی مجادله دختر بابا علی بیک افشار را تزویج کرد و در شب یکشنبه 25 جمادی الاولی سال 1131 [1098/01/26 خ. - 1719/04/15 م.] او را پسری به وجود آمد که او را رضا قلی میرزا نام نهاد و در سفر هندوستان او را ولیعهد خود قرار داد و بالاخره به گفته بدخواه او را کور کرد. در سال 1148 قمری در روز پنجشنبه 24 شوال [1114/12/18 خ. - 1736/03/08 م.] در صحرای مغان تاج بر سر نهاد و در یازدهم جمادی الثانی 1160 [1126/03/30 خ. - 1747/06/20 م.] در فتح آباد خبوشان (حالیه مرکز خبوشان تغییر کرده و معروف به قوچان می باشد) به تحریک پسر برادرش او را شبانه در چادر و حرم سرایش کشتند. اطلاع بر حالات نادر شاه و کارهای مهم حیرت انگیز او منوط به مطالعه کتاب تاریخ است. (یک قطعه عکس نادر شاه ضمیمه این صفحه شد)
احوالات رضا قلی میرزا پسر نادر شاه
رضا قلی میرزا پسر اکر و ارشد نادر شاه بود و تولد او چنان چه مذکور شد در یکشنبه 25 جمادی الاولی 1131 قمری [1098/01/26 خ. - 1719/04/15 م.] متولد شده. در شجاعت و شهامت او مورخین چیزها نوشته اند. تقریبا در سن 28 سالگی پدرش او را کور کرد. بعد از آن که نادر شاه را کشتند معاندین بی خبر به مشهد آمده و رضا قلی میرزا را با پانزده نفر دیگر از برادر و برادرزاده و اولاد خود او را کشتند و جمعی را نیز در کلات مقتول نمودند. فقط از اولاد رضا قلی میرزا جوان چهارده ساله که شاهرخ نام داشت باقی گذاشتند.
احوالات شاهرخ شاه افشار
شاهرخ شاه پسر بزرگ رضاقلی میرزا بود. وقتی نادر شاه و شاهزادگان خانواده او را کشتند چهارده سال از عمر او گذشته بود که او را به سلطنت اختیار کردند. تولد او در روز یکشنبه 12 شوال المکرم 1146 هجری قمری [1112/12/26 خ. ؟ - 1734/03/17 م. ؟] بود و در 9 شوال 1161 [1127/07/11 خ. - 1748/10/02 م.] به سلطنت جلوس کرد و در سال 1211 [1175 خ. – 1796 م.] در دامغان بر حسب دستور و تعلیم آقا محمد خان قاجار او را کشتند. مادر شاهرخ شاه، فاطمه سلطان بیگم، دختر شاه سلطان حسین صفوی بود. بنا بر این نسب او از طرف مادر تا حضرت امام موسی الکاظم علیه السلام مرتبا" معلوم است زیرا که اجداد شاه سلطان حسین تا شاه اسمعیل و از او تا حضرت موسی الکاظم مطابق ضبط مورخین معلوم و مشخص شده. شاهرخ شاه به واسطه مداخلات و دست اندازی علیشاه و ظهور زندیه سلطنت مستقل منظمی نتوانست بکند بلکه علیشاه او را آلت اجرای مقاصد خود قرار داده بود، خصوصا" بعد از ظهور قاجاریه و اغتشاشات مملکتی مشارالیه اواخر عمر به ضعف باصره نیز مبتلا شده بود. اولاد او متعدد بودند. آنها که مطابق اسناد معلوم و محقق هستند در شجره اسم برده شدند. به علاوه یک قطعه عکس چاپی نادر شاه که مال اواخر سلطنت او بوده در این صفحه نیز علاوه شد.
در این شجره و بعد از این کلیتا" تاریخ تولد اگر معلوم است قبل از اسم و تاریخ فوت نیز اگر معلوم است بعد از اسم نوشته می شود:
اگر چه مورخین اسم شاهزادگانی از اولاد نادر شاه و رضا قلی میرزا کشته شدند ننوشته اند ولی از روی اسامی اولاد شاهرخ شاه می توان حدس زد که غالبا اسم آنها همین ها بوده که شاهرخ شاه روی اولاد خودش گذاشته است.
احوالات امامقلی میرزا افشار
امام قلی میرزا پسر شاهرخ شاه بود. از احوالات او چیزی در دست نیست. همین قدر معلوم است که او و برادرانش به واسطه خوف از قاجاریه و فتحعلی شاه غالبا" متواری و پراکنده بودند و هر یک در حومه ای از مملکت به سر می بردند چنان چه طهماسب میرزا پسر نادر سلطان را که برادر زاده امام قلی میرزا بود فتحعلی شاه کور کرد. تاریخ تولد و فوت او نیز معلوم نیست. اقامت او گویا در اواخر در زنجان یا طهران بوده. از اولاد او آنچه مسلم است دو پسر بوده، یکی اسمعیل میرزا ولی نام دیگری معلوم نیست.
(ادامه دارد)
۱۳۸۹/۰۸/۰۴
۱۳۸۹/۰۷/۱۷
اشعار داود میرزا (9)
به تالار معروف تهران ما | که شد رودکی نام آن بی ریا | |
برو یک شبی تا شوی هاج و واج | که از مرد و زن می ستایند باج | |
فقط بهر دیدار آن گلرخان | که عاجز بود شرح آن با بیان | |
شود سن به مانند خلد برین | زبالرین های چون حور عین | |
همه ماه روی و پری پیکرند | بدون تعارف زما بهترند | |
سراپایشان هست همچون بلور | درخشان و لرزان چو دریای نور | |
همه ساق و پاها بود سیمگون | زانگشت پا تا به نزدیک ... | |
یکی همچو آهو جهد با شتاب | تو گویی فنر باشد آن بی کتاب | |
کند لنگ (پا) خود را به ناگه دراز | زند چرخی و اوفتد او به ناز | |
به آغوش مردی زعشقش کباب | به مانند مرغی به چنگ عقاب | |
چو شد کار او جفتک انداختن | شد اوقات ما صرف دل باختن | |
تماشاگران را بیا و ببین | که گردیده مفتون ساق و سرین | |
مکرر کنند این عمل جند تن | به آئین بالت به اننواع فن | |
زحرف و تلم نباشد خبر | تو گویی همه بی زبانند و کر | |
فقط جست و خیز است در آن محل | یکی می کند دیگری را بغل | |
ندانند مردم که مقصود چیست | به رفتار بیهوده باید گریست | |
زافکار بیجا و آشفته ام | من این شعرها بهر خود گفته ام | |
نباید برنجی تو ای خوب چهر | ببخشای بر من تو از راه مهر |
اشعار داود میرزا (8)
زپیکاسو آن مرد احمق فریب | که کرده عیان نقش های عجیب | |
شنو چند بیتی زاحوال او | تاسف خوری بی شک بر حال او | |
شنیده است اشعار و آهنگ نو | همی خواهد افتد از آن ها جلو | |
چو او می نداند که آهنگ چیست | و چون شعر در چنته اش هیچ نیست | |
به زنگ و قلم او بیازید دست | به زعمش که او نیز نقاش هست | |
خطوطی ملون به انواع رنگ | کشد روی کاغذ همی بی درنگ | |
نه عکسی پدیدار نه منظری | تو گویی بر آن صفحه ریده خری | |
کند عرضه بر مردم بی شعور | که ای کاش می رفت در خاک گور | |
رفائیل اگر بودی اندر جهان | برآوردی از کارهایش فغان | |
تو باشی کجا میکل آنژ در کجا | تو کی گردی از این لجاجت رها | |
چو ابله فراوان بود در جهان | از آن بدتر آید پدیدارمان | |
یکی از مریدان پر شر و شور | که از قافله ماند قدری به دور | |
به جبران آن کرد فکری زیاد | سر انجام این فکرش آمد به یاد | |
که باید کند رسم شکلی عجیب | که باشد به نزد حریفان غریب | |
هنر را نگر تا کجا رفته پیش | که او رسم بنمود اهلیل خویش | |
سپس برد در جایگاه عموم | به دیدار آن، خلق برده هجوم | |
چو توضیح آن سخت بد با زبان | بدین شیوه بنمود آن را بیان | |
که این بود ایرم به لیل زفاف | که از.. می رفت تا زیر ناف |
در شماره 14 سال 39 مجله خواندنی ها مورخه 25 آدر ماه 1357 صفحه 7 نوشته: "این است حل مساله ایران" یکی از هنرمندان اسافل خود را نقاشی کرده، در گالری رسمی به تماشا گذاشته است...
اشعار داود میرزا (7)
به موسیقی و حال زارش نگر | که گردیده آن باعث دردسر | |
به سبک اروپاییان دم به دم | بسازند آهنگ با زیر و بم | |
چو بگرفت بازارشان رنگ و رو | به موسیقی ما نمودند روی | |
زخوکان چو بگرفته بودند خوی | فرنگی مآبان بی آبروی | |
نمودند القا به مکر و فسون | که هر کس چو ما نیست دارد جنون | |
نمودند اصرار با شر و شور | که رسم کهن را بیافکن به دور | |
بخوان شعر نو را به آهنگ جاز | که با پول مردم شوی بی نیاز | |
چو پند حریف دغل گوش کرد | همه رسم دیرین فراموش کرد | |
هر آن کس که دارد صدایی بلند | به زعمش بلد باشد آواز چند | |
کشد نعره گوید که او مهتر است | ولی عرعر خر از آن بهتر است | |
یکی خوانده صد ترانه سرود | که در اصل کلا به یک وزن بود | |
یکی را گمانش که او سرور است | زعارف و جاهد بسی بهتر است | |
کند او مباهات بی ترس و بیم | که کرده فراموش رسم قدیم | |
کند منقلب شعر و آهنگ را | به علم و ادب می زند چنگ را | |
ببردند فضل و ادب از میان | چنین می رسانند بر ما زیان | |
زموسیقی غرب چه دیده اند | که اینک سراپا به خود ریده اند | |
بود حیف از تار و تنبور و ساز | که با آن نوازند آهنگ جاز | |
همه فخر او باشد اکنون چنین | که گوید فرنگی بوده ام از جنین |
اشعار داود میرزا (6)
بدان در یکی از بلاد فرنگ | لواط است آزاد بی دنگ و فنگ | |
زمخلوق و خالق ندارد خبر | کند هر چه خوش آیدش سر به سر | |
هم اینان ره کیش و دین می زنند | یقینا که از راه کین می زنند | |
کسی کش بود طینت و فکر پست | به چنگ آورد هر چه آید به دست | |
شنیدم دو نره خر از ملک ما | که بودند بی عصمت و بی حیا | |
نمودند با یکدگر ازدواج | که تا داده باشند آن را رواج | |
همین است آن تحفه های فرنگ | حشیش و لواط است و چرس است و بنگ |
