برای تجاوز به آیین و کیش | نمایند افکار مردم پریش | |
به نام ادب کوته و بس طویل | عبارات بی معنی و بی دلیل | |
سرهم نمایند ناخوانده درس | ندارند زاهل ادب بیم و ترس | |
برای نمونه یکی در هزار | دهم شرح آن تا نگردی نزار | |
زجیغ بنفش و صدای کبود | زدریا که برگشته از آب رود | |
چو الفاظ را نیست .آن را قرین | عقاقی شده با ستاره عجین | |
سرایند و خوانند با زیر و بم | چنین اند اشعار نو بیش و کم | |
یکی نیست گوید که ای بی سواد | هر آن کس که گیرد به دستش مداد | |
تواند به جمع ادیبان رود | حریف ادیب سخن دان شود. | |
ترا قدرت شعر و گفتار نیست | ترا با ادیبان سرو کار نیست | |
به نشر لغاتی بدون هدف | که نه خود همی فهمی و نی طرف | |
بگوید سپس چند بیتی جفنگ | که ذکرش بود باعث شرم و ننگ | |
بخندد هر آن کس که دارد خرد | بر این بی سوادان کمتر ز... |
۱۳۸۹/۰۷/۱۷
اشعار داود میرزا (4)
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر